تبليغاتX
کافکا به روایت من

در میان رمان‌های کافکا رمان «آمریکا» یا «گمشده» معمولاً کم‌ارزش‌تر شناخته شده است. رمان امریکا دارای یک پس‌زمینه‌ی شاد و روشن و آفتابی‌ست که آن را از دو رمان «محاکمه» و «قصر» جدا می‌کند. هرچند این رمان هم مانند آن دو با تصویری کاملاً مختص به خود کافکا و به زبان دیگر کافکایی شروع می‌شود. یک کشتی از اروپا به ساحل امریکا نزدیک می‌شود. مجسمه‌ی غول‌پیکر آزادی در حالی‌که به یک دست شمشیری را بالا برده پدیدار می‌شود.

رمان امریکا با یک فصل کند و مستقل از رمان شروع می‌شود. وقتی کشتی به ساحل می‌رسد کارل روسمان در بازگشت به کابین‌اش برای برداشتن چیزهایی که فراموش کرده راهش را گم می‌کند و سر از اتاق یک کارگر تون‌تاب یا کارگر کوره می‌رسد. کارگر برایش از سختی‌های کار در کشتی و بی‌عدالتی‌هایی که کارفرمایانش بر او تحمیل کرده‌اند برای کارل می‌گوید. کارل تمام آن‌ها را با مهربانی و همدردی گوش می‌دهد و در آخر همراه او به کابین کاپیتان کشتی می‌رود تا از حقوق از دست رفته‌ی کارگر دفاع کند.

فصل اول این رمان در واقع به خودی خود یک داستان کوتاه با تمام ویژگی‌های داستان‌های کوتاه است. در واقع به همین صورت هم باید باشد چون خود کافکا ابتدا این فصل را به عنوان یک داستان کامل نوشته بوده اما بعد به آن یک رمان اضافه کرده!

شاید در این داستان کوتاه ما به شیوه‌ی «حکایت جلوی قانون» در محاکمه قرار است تمام زندگی کارل روسمان را در امریکا ببینیم. کارل روسمان درست مثل ژوزف کا. و کا. در محاکمه و قصر با حسن نیت و امیدواری و شفافیت پیش می‌روند اما هرچه بیشتر پیش می‌روند بیشتر پس رانده می‌شوند.

خود کافکا هیچ‌گاه امریکا را از نزدیک ندید و خودش می‌گوید بیشتر فضا و حال و هوای امریکایی این رمان را از روی آثار دیکنز برداشته است. امریکایی که کافکا می‌سازد حال و هوایش فریب‌دهنده‌ست. یکی دو جا در این رمان وجود دارد که کافکا هوا را تاریک و آدم‌ها را در خودشان ساخته است. وگرنه در بیشتر حجم رمان همه‌چیز بیرونی، ظاهری، روشن و خوش‌منظر است.

گرچه آن دو رمان دیگر کافکا هم در نگاهی واقع‌بینانه کاملاً طناز و هجوآمیز هستند اما رمان «امریکا» نوع دیگر طنز کافکایی را نشان می‌دهد که در واقع آن روی دیگر سکه‌ی طنز به ظاهر سیاه «محاکمه» و «قصر» است. طنزی در هوایی روشن و با خیال‌برانگیزی کمتری اما به همان میزان تهاجمی و بی‌رحم و بدبین.

در نظر من کافکا در «امریکا» با شنگولی بیشتری و در نتیجه با شدت و خشونت بیشتری روی جامعه و مفاهیم آن تُف می‌کند.

پایان «امریکا» هم از هر قسمت دیگرش با خشونت و شادی و طنز و خشم و غم بیشتری اتفاق می‌افتد. ظاهر آن یک هپی‌اندینگ هالیوودی‌ست (هرچند هالیوود آن زمان وجود نداشت!) اما در باطن کارل روسمانی که در قطار یک سیرک که مدعی‌ست برای همه‌ی مردم یک شغلی دارد نشسته و از ما دور می‌شود اما حماقتی که در کار و کردار همراهیانش در قطار می‌بینیم پایان را به نوعی از پایان کنایی تبدیل می‌کند.

فعلاً همین در مورد کافکا. هرچند خیلی سرم شلوغ است اما می‌خواهم دوباره چراغ اینجا را روشن کنم.

یا حق

نوشته شده توسط اشکان نیّری در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 |

در مورد تفسیرناپذیری یک متن ادبی من یک چیز را نمی‌فهمم. اگر قرار است تفسیرپذیری یک متن نهایتی نداشته باشد پس حدود خود متن کجاست؟ پس آن متن به‌خصوص برای چه نوشته شده؟ چون از هیچ هم می‌توان بی‌نهایت برداشت و تفسیر داشت! فلسفه‌ی وجودی و الزام وجود آن متن به‌خصوص چیست؟ به نظر شخصی من متنی که تفسیرناپذیرش می‌خوانند متنی‌ست که با یک‌سری تفسیرهای محدود سر و کار دارد اما مشکل تفسیرناپذیری قطعی آن از این است که هیچ‌وقت یک تفسیر  ـ حتی اگر التقاطی باشد ـ حاکم مطلق متن نمی‌شود. مثلاً در مورد فرانتس کافکا هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌تواند به قطع و اطمینان از یک تفسیر مذهبی یا سیاسی یا حتی هستی‌شناختی خاص صحبت کند. در مورد چنین متونی آنچه هست دیالیکتیک سیال و روان تفاسیر مختلف است و نه تعدد بی‌شمار تفاسیر. چون همان‌طور که گفتم اگر متنی بی‌نهایت تفسیر داشته باشد اصلاً وجود ندارد! و چیزی که وجود ندارد این‌همه تأثیر و تفسیر را از کجا می‌آورد؟ این یکی از اشتباهات رایج در زمینه‌ی تفسیرناپذیری متون ادبی است که متأسفانه به نظرات بزرگان نقد ادبی ایران هم وارد شده است. و یا حداقل هیچ‌کس نیامده به‌صورت شفاف روی این مسأله صحبت کند. همه و همه از تفسیرناپذیری ادبیات کافکا گفته‌اند بی‌آنکه به روند طبیعی این تفسیرناپذیری اعتنایی کنند.



مشکل تعریف تفسیرناپذیری - 5 نظر  

نویسنده: نینا

شنبه 20 مهر1387 ساعت: 21:17

منظورت از تفسير ناپذيري همون‌چيزيه كه در deconstruction (ساختارشكني ترجمه شده به نظرم) مي‌گن؟ اگر يك توضيحي بدي ممنون مي‌شم. چون اگر اين‌طور باشه فكر مي‌كنم حرف‌هايي داشته‌باشم كه بخوام بنويسم.

ممنون.

پست الکترونیک

 

نویسنده: نینا

چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 11:37

خب از اونجايي كه شما جواب منو نميدي من خودم جواب خودم رو ميدم و خودم با خودم به بحث مينشينم!؛

اگر منظورت مخالفت با ساختار شكن‌هاست كه گفته‌ن از يك متن مي‌شه بي‌نهايت معنا تفسير كرد، خب من فكر مي‌كنم بي‌راه هم نمي‌گن. البته همين اول مشخص كنم كه من نه هيچ‌كدوم از اين روش‌ها و روي‌كردهاي نقد رو نه صد در صد مي‌پذيرم و نه صد در صد رد مي‌كنم. همه با توجيهاتي كه آورده‌ن تا حدودي قابل پذيرش هستند و در جاهايي هم مي‌شه ايراداتي بهشون وارد دونست؛

چرا نمي‌شه از يك نوشته بي‌نهايت تفسير داشت؟ چرا به تعداد خواننده‌ها برداشت و تفسير نداشته باشيم. (همون‌چيزي كه اگه اشتباه نكنم توي نقد خواننده محور هم مي‌گن) بله، البته قبول دارم يكي مياد ديگه يه تفسير چپ‌اندرقيچي از يه داستاني ارائه ميده كه خيلي دور از ذهنه و آدم مي‌تونه با قاطعيت نسبي ردش كنه (حالا چون در رابطه با كافكا مي‌گي بذار من هم به عنوان مثال بگم كه بر فرض يك كسي بگه تفسير من از مسخ اينه كه گره‌گور نماد يك شاعري‌ـه كه شعرهاي عامه‌پسند مي‌سرايه و يك روز ناگهان مي‌گه بذار براي دلم يك شعر معناگرا! بگم. و اين تغيير يافتن‌اش به سوسك هم نماد طرد شدنش از جامعه‌ي ظاهربينه كه همون شعراي آبكي‌ش رو مي‌پسنديده و با اينكه الآ گره‌گوآر شاعري مطروده ولي رستگار شده يا يه همچين چيزي). خب فكر مي‌كنم هر كس اينو بشنوه با قاقعيت نسبي بگه: برو بابا! يا مثلاً تو قرون وسطي كه نوشته‌هاي كلاسيك‌هايي مثل ويرجيل و حتي اُويد! رو به‌صورت allegory از داستان‌هاي تعليمي و احلاقي تفسير مي‌كردند!!

ولي ببين، مي‌گم قاطعيت "نسبي". چون... نمي‌خوام بحث كنم كه همه‌چيز نسبي هست يا نيست. چون خب به قول خودت "همه‌چيز نسبي‌ست" هم يك جور قطعيته! ولي فكر مي‌كنم يه جورايي ساده‌انگارانه‌ست اگه بخوايم چيزي رو با قاطعيت ردش كنيم. حالا هر چيزي رو. چطور مي‌شه گفت كه اين تفسير غلطه و كي ميدونه اگه الآن كافكا زنده مي‌شد تاييدش نمي‌كرد اصلاً!؟ بالاخره غيرممكن نيست ديگه. و حتي اگه هم باشه، بي‌نهايت منهاي يك، دو، ده، صد، هزار، يك‌ميليون باز هم بي‌نهايته! مي‌دوني چي ميگم؟

ادامه در پايين...

پست الکترونیک

 

نویسنده: نینا

چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 11:38

...ادامه از بالا...

اين جمله‌اي رو كه گفتي بي كم و كاست قبول دارم كه هيچ‌وقت يك تفسير حاكم مطلق نمي‌شه. ولي نمي‌فهمم چرا اين ديالكتيك بايد بين تعداد محدودي از تفاسير باشه و متوجه نمي‌شم چرا ميگي اگه متني بي‌نهايت تفسير داشته باشه وجود نداره.

واضح و مبرهن است كه اگه جواب ندي خودم ميام به خودم جواب مي‌دم و از اونجايي كه بعيد نيست افلاطون هم نوشتن رساله‌هاي سوال و جوابي‌ش رو همين‌جوري شروع كرده باشه، يه وقت ديدي من هم فيلسوفي چيزي شدم. حالا ديگه خود داني!

پست الکترونیک

 

نویسنده: اشکان

شنبه 27 مهر1387 ساعت: 23:27

مرسی نینا! من خودم دقیقاً نمی‌دوستم چی گفته‌ام. توضیحات تو و البته بحثی که خارج از اینجا با هم داشتیم مطلبم رو کامل کرد.

ببین، دقیقاً مشکل من روی "تمام تفسیرها" و در واقع به زبان دقیق‌تر "تمام تأویل‌ها"یی که از یک متن محدود می‌شود است. از نظر منطقی امکان ندارد یک فرم محدود دارای معنای نامحدود باشد. ببین، به مفهوم واژه‌ی "نامحدود" فکر کن! یعنی دقیقاً همه‌چیزهایی که به فکرمان برسد یا نرسد. یعنی در واقع با این تعریف غیردقیق به تمام تفاسیر و تأویل‌های بی‌ربط و بی‌دال هم به‌قول علما صحه گذاشته‌ایم. البته من فکر می‌کنم هرکسی که با تفاسیر نامحدود موافق است لزوماً با تمام تفاسیری که از یک متن می‌شود موافق نیست اما به دلیل تعریف نادقیق و مبهم این مسأله دچار مه‌گرفتگی می‌شود! به خاطر همین مه‌گرفتگی‌ست که متون پست‌مدرن ایرانی از فرط "هیچ بودن" چنان تأویل‌پذیرند که "همه‌چیز" می‌توانند باشند! یعنی در این متون آن‌چنان معنا غایب است که هر معنایی را با تف می‌توان بهش چسباند!

وب سایت پست الکترونیک

 

نویسنده: اشکان

یکشنبه 28 مهر1387 ساعت: 11:50

در مورد این حرف‌ات «ولي نمي‌فهمم چرا اين ديالكتيك بايد بين تعداد محدودي از تفاسير باشه و متوجه نمي‌شم چرا ميگي اگه متني بي‌نهايت تفسير داشته باشه وجود نداره.» ببین، من فکر می‌کنم تأویل‌پذیر نبودن یک متن از نامحدود بودن تفسیرها و تأویل‌ها نمیاد بلکه از دیالکتیک بی‌نهایتِ یک سری تفسیر محدود میاد. تفسیر البته مسلماً کلی‌تر از تأویل است و من فکر می‌کنم در دل یک سری تفسیرهای محدود تأویل‌های شخصی و جزئی‌ای وجود دارد که آن‌ها بی‌پایان‌اند و نه تفاسیر. یعنی هر برداشتی از متون کافکا یا سایر متون متعالی نمی‌تواند درست باشد و اگر قائل به این باشیم حکم به بلبشوی ادبی داده‌ایم و دیگر برای دریافت یک اثر ادبی نمی‌توانیم قائل به هیچ متر و معیاری بشویم. به‌نظر من یک متن تفاسیر محدودی را می‌پذیرد اما در دل این تفاسیر تأویل‌های بی‌نهایتی که نتیجه‌ی رابطه‌ی دیالکتیک و نقادانه و التقاطی عناصر تشکیل‌دهنده‌ی این تفاسیر است یک شبکه‌ی بی‌نهایتِ برداشت از یک اثر ادبی را به وجود می‌آورد.

امیدوارم سوادم اجازه بدهد در پست‌های بعدی این حرفم را با مثال‌هایی از متن کافکا و تفسیرها و تأویل‌هایی که از آن شده بازتر و روشن‌تر کنم.

فعلاً همین! ممنون که دعوتم را اجابت کردی! امیدوارم دیر جواب دادن من باعث نشده باشد این سنت حسنه‌ات را کنار بگذاری! افلاطون شدن هیچ لطفی ندارد چون یک‌جور عقب‌گرد فرهنگی‌ست! بیا و اینجا کامنت بگذار که این است افتخار!

وب سایت پست الکترونیک




پ.ن: شاید برخی که مرا نمی‌شناسند تصور کنند مطالبی که در این وبلاگ می‌نویسم بسیار علمی و مستند است و آن را به این چشم بخوانند و به این خاطر نظری ندهند. اما این وبلاگ را همان‌طور که در پست اول‌اش نوشتم تنها برای بیان نظرات شخصی‌ام درباره‌ی کافکا و بحث روی آن‌ها درست کردم و مسلماً اشتباهات زیادی مرتکب می‌شوم. پس امیدوارم کسانی که لطف می‌کنند و نوشته‌های این وبلاگ را می‌خوانند اگر نظری داشتند حتماً برایم بنویسند چرا که فلسفه‌ی وجودی این وبلاگ به همان نظرات است.


نوشته شده توسط اشکان نیّری در جمعه نوزدهم مهر 1387 |

 

اولین نوشته‌ای که از کافکا خواندم رمان "قصر" بود با ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم. کوندرا مرا به کافکا معرفی کرد. بگذریم که روابط صمیمانه‌ی من و کوندرا بعد از مدتی بهم خورد اما دوستی من و کافکا روز به روز نزدیک‌تر و صمیمی‌تر شد. تا حدی که گاهی وقتا یه جلد از کارای کافکا رو با خودم به رختخواب می‌بردم و بغل می‌کردم و آرام و دوست‌داشتنی به خواب می‌رفتم. مثل دوستی که توسط دوستی دیگر معرفی شود و بعد از مدتی دوست اولی قطع رابطه کند و دوست دومی بشود همه‌چیز آدم!

اولین واکنش من بعد از خواندن رمان "قصر" شخصیت کا. قهرمان رمان بود. تا پیش از خواندن آثار کافکا چون آثار کافکا در رده‌ی ادبیات روشنفکرانه و الیت تقسیم‌بندی می‌شود انتظار داشتم کا. استاد دانشگاهی، نویسنده‌ای، نقاشی، جامعه‌شناسی، فیلسوفی چیزی باشد اما کا. در این کتاب فقط یک مساح ـ زمین‌پیما یا زمین‌مترکُن ـ است و بس. و از همین شغل هم حتی یک ثانیه در رمان بهره‌ای نمی‌برد. بعدها که تمام کارهای کافکا را خواندم دیدم این ویژگی تمام کارهای اوست. حتی در داستان کوتاه "هنرمند گرسنگی" هم که ظاهراً هنرمند روزه‌دار داخل قفس یک برگزیده و از طبقه‌ی خاص است نه عام؛ اما منطق خاص بودن اون به هیچ‌وجه به هنرمند بودنش ربطی ندارد و تقریباً می‌شود گفت از نوع زندگی و هستی او می‌آید. و حتی می‌شود گفت هنرمند گرسنگی خود انتخاب نکرده چنین باشد بلکه چه بخواهد چه نخواهد این‌طور هست. پس از بابت کیفیت هستی خود همان‌طور که خودش هم فکر می‌کند برتری‌ای نسبت به دیگران ندارد.

یک دور قهرمانان مشهور کافکا را از این نظر بررسی کنیم:

ـ ژوزف کا. در رمان "محاکمه": یک کارمند عالی‌رتبه‌ی بانک. تا پیش از آن صبح کذایی ابتدای رمان چنان‌که ما بعدها می‌فهمیم کسی بوده شبیه دیگران و شاید کمی نسبت به مادرش بی‌اعتناتر از بعضی افراد جامعه‌ی خود. کارمندی که به وظایفش عادت کرده و البته این عادت باعث سمبل‌کاری نشده و همین نظم کاری باعث ارتقای شغلی او شده. البته هیچ‌جای رمان نشانه‌ای از این نیست که او از کار خود لذت می‌برده. کمااینکه خودم به شخصه فکر نمی‌کنم در هیچ جای دنیا کسی نسبت به کار در بانک احساس لذت کند! او مثل سایر افراد طبقه‌ی خودش ـ طبقه‌ی متوسط کارمند ـ زندگی‌اش از ثباتی دلگرم‌کننده برخوردار بوده. همین دلگرمی به ثبات است که بعد از آن صبح کذایی تا آخر رمان باور نمی‌کند این برهم خوردن ثبات چیز چندان جدی و مهمی باشد. او یک معشوقه هم دارد که رقاصی‌ست در میخانه. هیچ‌جای رمان اشاره‌ای به شخصیت این معشوقه نشده. البته از او خیلی کم حرف زده می‌شود. فکر کنم تنها یک بار که با لنی ـ خدمتکار وکیلی به نام هولد ـ که رسماً معشوقه‌ی تمامی محکومان دادگاه است، نشسته عکس این معشوقه را به دخترک نشان می‌دهد و البته روی معشوقه بودن او نه تنها تاکیدی نمی‌کند بلکه حتی مایل است او را معشوقه‌ی خود نداند. حالا شاید در وقتی دیگر ژوزف کا. را از بابت روابط جنسی‌ و احساسی‌اش نسبت به دختران و زنانی که در رمان پیدا می‌شوند بررسی دقیق‌تری کنم. اما چیزی که برای این بخش کافی‌ست این است که انگار ژوزف کا. معشوقه‌ی گذشته‌اش را تنها برای وقت‌گذرانی و خوش‌گذرانی داشته و نسبت به او احساس خاصی نداشته. و البته این به او می‌آید! یک کارمند عالی‌رتبه‌ی بانک جز برای وقت‌گذرانی چرا باید به دخترک رقاصی در میکده‌ای روی خوش نشان دهد؟

در کل در شخصیت ژوزف کا. هیچ برتری شخصی و اجتماعی‌ای نسبت به دیگران نمی‌یابیم. شاید تنها برتری او همان رتبه‌ی خوب او در بانک نسبت به بسیاری دیگر باشد.

ـ کا. در رمان "قصر": او گذشته‌ای بسیار نامعلوم دارد. حتی یادم است برای اولین بار که رمان را می‌خواندم حس کردم کا. درست در ابتدای رمان و در میان برف و بوران جلوی مهمان‌خانه‌ی قصر است که ظهور می‌کند! چیزی شبیه یکهو ظاهر شدن یک آدم در میان برف و بوران بدون هیچ پیشینه. درست مثل آن گل سرخ رمان "شازده کوچولو" که پیش از دانه بودنش را یادش نمی‌آمد چون اصلاً قبل از آن وجود نداشت! البته یکی دو بار کا. در رمان به گذشته اشاره می‌کند که فکر کنم تنها در مورد دستیارانش باشد. او به دستیاران خنگی که بعد از مدتی سر و کله‌شان پیدا می‌شود می‌گوید یادم نمی‌آید شما دستیار من باشید! بحث در مورد دستیاران کا. را به زمانی دیگر می‌گذاریم. برخلاف رمان "محاکمه" در "قصر" ما هیچ نمی‌توانیم از گذشته‌ی کا. بفهمیم و به تبع شخصیت او تا قبل از رویدادهای رمان برایمان ناشناس می‌ماند. در طول حوادث رمان هم چیزی مبنی بر برتری طبقاتی و روشنفکر بودن کا. پیدا نمی‌کنیم. کا. شاید تنها به مدد ناشناس بودن و تحت نفوذ تسلط روانی قصر نبودن کمی بی‌مهاباتر از دیگران نسبت به قصر و افراد منسوب به آنجا رفتار می‌کند. حرف‌های کا. گاهی به‌نظر می‌رسد نه از روی بینش خاص و محکم او بلکه از لج‌بازی کودکانه‌ی او در کسب هویت و به دست آوردن شغل برای قصر است و بس.

ـ کارل روسمان در رمان "امریکا": گذشته‌ی او در اروپاست. او تازه‌بالغی‌ست که گفته می‌شود توسط دختر خدمتکار خانه فریب خورده و او را حامله کرده! پدر و مادر کارل هم برای اینکه این آبروریزی را بخوابانند او را به امریکا نزد عموی کارل می‌فرستند تا به کار و تحصیل مشغول شود. کارل روسمان یک جای رمان اشاره‌ای به این واقعه دارد و خود را یک قربانی جنسی می‌داند. کارل همچنین هیچ برتری تحصیلی و شغلی خاصی در امریکا ندارد و به نوعی به یللی تللی مشغول می‌شود که همین موضوع باعث عصبانیت عموی سخت‌گیر و بسیار منظم او قرار می‌گیرد و او را با یک نامه‌ی بسیار خشک و اداری از خود می‌راند. کارل روسمان هم دوره می‌افتد در امریکا و شغل‌های بیخود و موقتی را مثل مأمور آسانسور در یک هتل و... و در انتها شغلی نامشخص و به احتمال زیاد کارگری در یک سیرک بزرگ به عهده می‌گیرد. چیزی که در این زمان جالب توجه است این است که هیچ‌وقت ما فکر نمی‌کنیم حق کارل روسمان با این شغل‌ها خورده شده و استحقاق او بیشتر از این‌هاست. او به نوعی در زندگی شغلی خود به هرچه پیش آید تن می‌دهد.

ـ گرگور سامسا در داستان بلند "مسخ": یک بازاریاب سخت‌کوش. از این بابت که من به شخصه کمی در کار بازاریابی وارد شدم شاید کمی بتوانم درک کنم بازاریابی چه شغل مسخره و بیخودی‌ست و مهارت در آن به یک زندگی مسخره و پوچ نیازمند است. متقاعد کردن دیگران به خرید کالایی که خود آدم هم نمی‌داند چیست و چه کیفیتی دارد بیشتر یک‌جور فاحشگی‌ست تا یک شغل آبرومند. گرگور سامسا یک بازاریاب موفق است که از قضا صبح روزی از خواب بلند می‌شود و خود را یک سوسک ـ یا حشره‌ای چهار دست و پا و چندش‌برانگیز ـ می‌بیند. خانواده‌ی او متشکل از یک پدر و یک مادر و یک خواهر بیشتر از هر کسی وجود گرگور سامسا را در قالب این شغل باور کرده‌اند و صبحی که او در قالب یک سوسک نمی‌تواند در اتاقش را باز کند بیشتر از هرکسی آشفته و پریشان می‌شوند. در طول این داستان گرگور تلاش می‌کند با وجود ظاهر جدیدش به همان زندگی قبلی خود بازگردد. البته خودش هم می‌داند زندگی کسالت‌بار و مسخره‌ای داشته اما به طرز اعصاب‌خوردکنی نمی‌تواند با ظاهر و زندگی جدیدش کنار بیاید. گاهی به‌نظر می‌آید که از این زندگی جدید خوشحال است اما بیشتر اوقات سعی می‌کند دوباره جایگاه از دست‌رفته‌ی اجتماعی خود را به‌دست آورد. او بنا به تقدیر هولناکی از سطح زندگی رانده شده اما به سطح جدیدی هم نرسیده. خانواده و اجتماع به انکار وجود گذشته و حال این آدم می‌پردازند و او با لج‌بازی مضحکی که دل آدم را می‌سوزاند سعی می‌کند به دیگران بگوید: "من همان گرگور سامسای گذشته هستم. حالا گیریم شکل‌ام عوض شده!"

و همین‌طور برویم تا داستان‌های کوتاه او ـ که شاید روزی این کار را کامل کردم ـ می‌بینیم قهرمان‌های کافکا هیچ برتری خاصی که آن‌ها را تبدیل به روشنفکری ستیزه‌گر با عوام یا عوامل قدرت سیاسی کند ندارند. آن‌ها یکی از سایر افراد جامعه‌ی خودشان‌اند که توسط یک عامل بیرونی ـ و البته شاید درونی اما بسیار پنهان و مرموز ـ از هویت گذشته‌ی خود که چندان تحفه‌ای هم نبوده بیرون رانده شده‌اند و حالا در طول رمان سعی می‌کنند این عامل بیرون‌راندن را از بین ببرند یا دور بزنند یا انکار کنند. تنها آرزوی ژوزف کا. برائت از اتهام ناشناخته‌ای‌ست که دادگاه نامرئی به او زده است. تنها خواسته‌ی کا. دستیابی به مرکز قدرت قصر و کسب هویت شغلی و اجتماعی از آن است. کارل روسمان تلاش می‌کند به چیزی چنگ بیاندازد که تا مدتی زندگی‌اش را در امریکا تأمین کند و بس. گرگور سامسا هم چیزی جز همان‌که در گذشته داشته نمی‌خواهد: احترام به عنوان یک موجود زنده.

پس چرا ادبیات کافکا همیشه در رده‌ی ادبیات روشنفکری تقسیم‌بندی شده؟ مگر نه اینکه قهرمانان او چیزی جز همین زندگی را نمی‌خواهند؟ مگر نه اینکه نگاه خاص و متمایزکننده‌ای به جهان پیرامون خود ندارند؟ پس این روشنفکری و تفکری که گفته‌اند در رمان‌های کافکا هست کجاست؟ رمان "محاکمه" را به یکی از دوستانم داده بودم بخواند. وقتی خواند و برایم پس آورد با ناراحتی گفت: «داستان چندان خوبی نبود. نویسنده‌ش نمی‌دونسته چی می‌خواد از نوشتنش. خیلی سطحی بود. نمی‌دونم... ولی منم می‌تونم مثل این داستان رو بنویسم!» و چیزهایی از این قبیل بار کافکا کرد!

پاسخ شخصی من به سؤالات بالا را شاید بشود به اندازه‌ی یک پست دیگر در همین وبلاگ شرح و بسط داد. برای این پست همین بس که به نظر من روشنفکرانه بود و متفکرانه بودن رمان‌های کافکا نه به دلیل وجود شخصیت‌های متفکر و الیت در رمان‌ها و کلاً داستان‌های اوست بلکه این تجربه‌ی هستی‌شناسانه‌ی قهرمانان عادی و عامی کافکاست که اندیشمندانه‌ست و الیت است. شاید کیفیتی که فلسفه و هنر اگزیستانسیالیسم به رهبری ژان پل سارتر سعی به کسب آن کرد کافکا ناخواسته و سال‌ها قبل به آن دست یافته بود. زندگی ژوزف کا. کارمند عالی‌رتبه‌ی بانک نه به دلیل شخصیت او و نه حتی به صرف کارهای او در دفاع از محاکمه‌اش بلکه به خاطر گستره‌ی زیباشناسانه و متفکرانه‌ی هستی انسانی این رمان است که شایسته‌ی رمان شدن شده و یکی از برترین رمان‌های قرن بیستم را پدید آورده.

این "تجربه‌ی هستی‌شناسانه" خیلی حرف به دنبال می‌آورد و با دانستن آن حتی می‌توان یک بار دیگر تمام کارهای کافکا را به نگاهی دیگر خواند و چیزهایی جدید از آن‌ها برداشت کرد.

 

نوشته شده توسط اشکان نیّری در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |


ترسی هست از نویسندگان بزرگ. همین ترس بسیاری از خوانندگان جدی ادبیات را هم دور نگه داشته. دور از حس و درک آثار بزرگان ادبیات.

 

اما من عقیده دارم که نویسندگان بزرگ نمی‌نوشتند تا منتقدان و مفسران و اساتید ادبیات کارهاشان را تفسیر و تعبیر کنند. آن‌ها می‌نوشتند تا خوانده شوند. توسط هر کسی. هر کسی به اندازه‌ی ظرف خود از آن‌ها برمی‌دارد. و به شدت معتقدم که در مطالعه‌ی هر اثری ـ حالا چه بزرگ چه کوچک ـ اول از همه باید به برداشت خودمان اعتماد کنیم و بعد نقد و تفسیر درباره‌ی آن بخوانیم.

 

در مورد آثار فرانتس کافکا، نویسنده‌ی یهودی تبار چک، هم وضعیت به همین قرار است. معمولاً تفسیر داستان کوتاه «گراکوس شکارچی» زودتر از خود متن داستان خوانده می‌شود! معمولاً «مسخ» را قبل از اینکه بخوانند از مقاله‌ای که معنای سوسک شدن گرگور سامسا را تشریح کرده می‌شناسند.

 

اما من در این وبلاگ می‌خواهم تا جایی که می‌توانم یک دید کاملاً شخصی که می‌تواند گاهی غلط هم باشد از آثار کافکا داشته باشم. البته در بخش پیوندها هرچه مربوط به فرانتس کافکا می‌شود را لینک می‌دهم.  


نوشته شده توسط اشکان نیّری در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |