ترسی هست از نویسندگان بزرگ. همین ترس بسیاری از خوانندگان
جدی ادبیات را هم دور نگه داشته. دور از حس و درک آثار بزرگان ادبیات.
اما من عقیده دارم که نویسندگان بزرگ نمینوشتند تا منتقدان
و مفسران و اساتید ادبیات کارهاشان را تفسیر و تعبیر کنند. آنها مینوشتند تا
خوانده شوند. توسط هر کسی. هر کسی به اندازهی ظرف خود از آنها برمیدارد. و به
شدت معتقدم که در مطالعهی هر اثری ـ حالا چه بزرگ چه کوچک ـ اول از همه باید به
برداشت خودمان اعتماد کنیم و بعد نقد و تفسیر دربارهی آن بخوانیم.
در مورد آثار فرانتس کافکا، نویسندهی یهودی تبار چک، هم
وضعیت به همین قرار است. معمولاً تفسیر داستان کوتاه «گراکوس شکارچی» زودتر از خود
متن داستان خوانده میشود! معمولاً «مسخ» را قبل از اینکه بخوانند از مقالهای که
معنای سوسک شدن گرگور سامسا را تشریح کرده میشناسند.
اما من در این وبلاگ میخواهم تا جایی که میتوانم یک دید
کاملاً شخصی که میتواند گاهی غلط هم باشد از آثار کافکا داشته باشم. البته در بخش
پیوندها هرچه مربوط به فرانتس کافکا میشود را لینک میدهم.