اولین نوشتهای که از کافکا خواندم رمان "قصر" بود با ترجمهی امیرجلالالدین اعلم. کوندرا مرا به کافکا معرفی کرد. بگذریم که روابط صمیمانهی من و کوندرا بعد از مدتی بهم خورد اما دوستی من و کافکا روز به روز نزدیکتر و صمیمیتر شد. تا حدی که گاهی وقتا یه جلد از کارای کافکا رو با خودم به رختخواب میبردم و بغل میکردم و آرام و دوستداشتنی به خواب میرفتم. مثل دوستی که توسط دوستی دیگر معرفی شود و بعد از مدتی دوست اولی قطع رابطه کند و دوست دومی بشود همهچیز آدم! 
اولین واکنش من بعد از خواندن رمان "قصر" شخصیت کا. قهرمان رمان بود. تا پیش از خواندن آثار کافکا چون آثار کافکا در ردهی ادبیات روشنفکرانه و الیت تقسیمبندی میشود انتظار داشتم کا. استاد دانشگاهی، نویسندهای، نقاشی، جامعهشناسی، فیلسوفی چیزی باشد اما کا. در این کتاب فقط یک مساح ـ زمینپیما یا زمینمترکُن ـ است و بس. و از همین شغل هم حتی یک ثانیه در رمان بهرهای نمیبرد. بعدها که تمام کارهای کافکا را خواندم دیدم این ویژگی تمام کارهای اوست. حتی در داستان کوتاه "هنرمند گرسنگی" هم که ظاهراً هنرمند روزهدار داخل قفس یک برگزیده و از طبقهی خاص است نه عام؛ اما منطق خاص بودن اون به هیچوجه به هنرمند بودنش ربطی ندارد و تقریباً میشود گفت از نوع زندگی و هستی او میآید. و حتی میشود گفت هنرمند گرسنگی خود انتخاب نکرده چنین باشد بلکه چه بخواهد چه نخواهد اینطور هست. پس از بابت کیفیت هستی خود همانطور که خودش هم فکر میکند برتریای نسبت به دیگران ندارد.
یک دور قهرمانان مشهور کافکا را از این نظر بررسی کنیم:
ـ ژوزف کا. در رمان "محاکمه": یک کارمند عالیرتبهی بانک. تا پیش از آن صبح کذایی ابتدای رمان چنانکه ما بعدها میفهمیم کسی بوده شبیه دیگران و شاید کمی نسبت به مادرش بیاعتناتر از بعضی افراد جامعهی خود. کارمندی که به وظایفش عادت کرده و البته این عادت باعث سمبلکاری نشده و همین نظم کاری باعث ارتقای شغلی او شده. البته هیچجای رمان نشانهای از این نیست که او از کار خود لذت میبرده. کمااینکه خودم به شخصه فکر نمیکنم در هیچ جای دنیا کسی نسبت به کار در بانک احساس لذت کند! او مثل سایر افراد طبقهی خودش ـ طبقهی متوسط کارمند ـ زندگیاش از ثباتی دلگرمکننده برخوردار بوده. همین دلگرمی به ثبات است که بعد از آن صبح کذایی تا آخر رمان باور نمیکند این برهم خوردن ثبات چیز چندان جدی و مهمی باشد. او یک معشوقه هم دارد که رقاصیست در میخانه. هیچجای رمان اشارهای به شخصیت این معشوقه نشده. البته از او خیلی کم حرف زده میشود. فکر کنم تنها یک بار که با لنی ـ خدمتکار وکیلی به نام هولد ـ که رسماً معشوقهی تمامی محکومان دادگاه است، نشسته عکس این معشوقه را به دخترک نشان میدهد و البته روی معشوقه بودن او نه تنها تاکیدی نمیکند بلکه حتی مایل است او را معشوقهی خود نداند. حالا شاید در وقتی دیگر ژوزف کا. را از بابت روابط جنسی و احساسیاش نسبت به دختران و زنانی که در رمان پیدا میشوند بررسی دقیقتری کنم. اما چیزی که برای این بخش کافیست این است که انگار ژوزف کا. معشوقهی گذشتهاش را تنها برای وقتگذرانی و خوشگذرانی داشته و نسبت به او احساس خاصی نداشته. و البته این به او میآید! یک کارمند عالیرتبهی بانک جز برای وقتگذرانی چرا باید به دخترک رقاصی در میکدهای روی خوش نشان دهد؟
در کل در شخصیت ژوزف کا. هیچ برتری شخصی و اجتماعیای نسبت به دیگران نمییابیم. شاید تنها برتری او همان رتبهی خوب او در بانک نسبت به بسیاری دیگر باشد.
ـ کا. در رمان "قصر": او گذشتهای بسیار نامعلوم دارد. حتی یادم است برای اولین بار که رمان را میخواندم حس کردم کا. درست در ابتدای رمان و در میان برف و بوران جلوی مهمانخانهی قصر است که ظهور میکند! چیزی شبیه یکهو ظاهر شدن یک آدم در میان برف و بوران بدون هیچ پیشینه. درست مثل آن گل سرخ رمان "شازده کوچولو" که پیش از دانه بودنش را یادش نمیآمد چون اصلاً قبل از آن وجود نداشت! البته یکی دو بار کا. در رمان به گذشته اشاره میکند که فکر کنم تنها در مورد دستیارانش باشد. او به دستیاران خنگی که بعد از مدتی سر و کلهشان پیدا میشود میگوید یادم نمیآید شما دستیار من باشید! بحث در مورد دستیاران کا. را به زمانی دیگر میگذاریم. برخلاف رمان "محاکمه" در "قصر" ما هیچ نمیتوانیم از گذشتهی کا. بفهمیم و به تبع شخصیت او تا قبل از رویدادهای رمان برایمان ناشناس میماند. در طول حوادث رمان هم چیزی مبنی بر برتری طبقاتی و روشنفکر بودن کا. پیدا
نمیکنیم. کا. شاید تنها به مدد ناشناس بودن و تحت نفوذ تسلط روانی قصر نبودن کمی بیمهاباتر از دیگران نسبت به قصر و افراد منسوب به آنجا رفتار میکند. حرفهای کا. گاهی بهنظر میرسد نه از روی بینش خاص و محکم او بلکه از لجبازی کودکانهی او در کسب هویت و به دست آوردن شغل برای قصر است و بس.
ـ کارل روسمان در رمان "امریکا": گذشتهی او در اروپاست. او تازهبالغیست که گفته میشود توسط دختر خدمتکار خانه فریب خورده و او را حامله کرده! پدر و مادر کارل هم برای اینکه این آبروریزی را بخوابانند او را به امریکا نزد عموی کارل میفرستند تا به کار و تحصیل مشغول شود. کارل روسمان یک جای رمان اشارهای به این واقعه دارد و خود را یک قربانی جنسی میداند. کارل همچنین هیچ برتری تحصیلی و شغلی خاصی در امریکا ندارد و به نوعی به یللی تللی مشغول میشود که همین موضوع باعث عصبانیت عموی سختگیر و بسیار منظم او قرار میگیرد و او را با یک نامهی بسیار خشک و اداری از خود میراند. کارل روسمان هم دوره میافتد در امریکا و شغلهای بیخود و موقتی را مثل مأمور آسانسور در یک هتل و... و در انتها شغلی نامشخص و به احتمال زیاد کارگری در یک سیرک بزرگ به عهده میگیرد. چیزی که در این زمان جالب توجه است این است که هیچوقت ما فکر نمیکنیم حق کارل روسمان با این شغلها خورده شده و استحقاق او بیشتر از اینهاست. او به نوعی در زندگی شغلی خود به هرچه پیش آید تن میدهد.
ـ گرگور سامسا در داستان بلند "مسخ": یک بازاریاب سختکوش. از این بابت که من به شخصه کمی در کار بازاریابی وارد شدم شاید کمی بتوانم درک کنم بازاریابی چه شغل مسخره و بیخودیست و مهارت در آن به یک زندگی مسخره و پوچ نیازمند است. متقاعد کردن دیگران به خرید کالایی که خود آدم هم نمیداند چیست و چه کیفیتی دارد بیشتر یکجور فاحشگیست تا یک شغل آبرومند. گرگور سامسا یک بازاریاب موفق است که از قضا صبح روزی از خواب بلند میشود و خود را یک سوسک ـ یا حشرهای چهار دست و پا و چندشبرانگیز ـ میبیند. خانوادهی او متشکل از یک پدر و یک مادر و یک خواهر بیشتر از هر کسی وجود گرگور سامسا را در قالب این شغل باور کردهاند و صبحی که او در قالب یک سوسک نمیتواند در اتاقش را باز کند بیشتر از هرکسی آشفته و پریشان میشوند. در طول این داستان گرگور تلاش میکند با وجود ظاهر جدیدش به همان زندگی قبلی خود بازگردد. البته خودش هم میداند زندگی کسالتبار و مسخرهای داشته اما به طرز اعصابخوردکنی نمیتواند با ظاهر و زندگی جدیدش کنار بیاید. گاهی بهنظر میآید که از این زندگی جدید خوشحال است اما بیشتر اوقات سعی میکند دوباره جایگاه از دسترفتهی اجتماعی خود را بهدست آورد. او بنا به تقدیر هولناکی از سطح زندگی رانده شده اما به سطح جدیدی هم نرسیده. خانواده و اجتماع به انکار وجود گذشته و حال این آدم میپردازند و او با لجبازی مضحکی که دل آدم را میسوزاند سعی میکند به دیگران بگوید: "من همان گرگور سامسای گذشته هستم. حالا گیریم شکلام عوض شده!"
و همینطور برویم تا داستانهای کوتاه او ـ که شاید روزی این کار را کامل کردم ـ میبینیم قهرمانهای کافکا هیچ برتری خاصی که آنها را تبدیل به روشنفکری ستیزهگر با عوام یا عوامل قدرت سیاسی کند ندارند. آنها یکی از سایر افراد جامعهی خودشاناند که توسط یک عامل بیرونی ـ و البته شاید درونی اما
بسیار پنهان و مرموز ـ از هویت گذشتهی خود که چندان تحفهای هم نبوده بیرون رانده شدهاند و حالا در طول رمان سعی میکنند این عامل بیرونراندن را از بین ببرند یا دور بزنند یا انکار کنند. تنها آرزوی ژوزف کا. برائت از اتهام ناشناختهایست که دادگاه نامرئی به او زده است. تنها خواستهی کا. دستیابی به مرکز قدرت قصر و کسب هویت شغلی و اجتماعی از آن است. کارل روسمان تلاش میکند به چیزی چنگ بیاندازد که تا مدتی زندگیاش را در امریکا تأمین کند و بس. گرگور سامسا هم چیزی جز همانکه در گذشته داشته نمیخواهد: احترام به عنوان یک موجود زنده.
پس چرا ادبیات کافکا همیشه در ردهی ادبیات روشنفکری تقسیمبندی شده؟ مگر نه اینکه قهرمانان او چیزی جز همین زندگی را نمیخواهند؟ مگر نه اینکه نگاه خاص و متمایزکنندهای به جهان پیرامون خود ندارند؟ پس این روشنفکری و تفکری که گفتهاند در رمانهای کافکا هست کجاست؟ رمان "محاکمه" را به یکی از دوستانم داده بودم بخواند. وقتی خواند و برایم پس آورد با ناراحتی گفت: «داستان چندان خوبی نبود. نویسندهش نمیدونسته چی میخواد از نوشتنش. خیلی سطحی بود. نمیدونم... ولی منم میتونم مثل این داستان رو بنویسم!» و چیزهایی از این قبیل بار کافکا کرد!
پاسخ شخصی من به سؤالات بالا را شاید بشود به اندازهی یک پست دیگر در همین وبلاگ شرح و بسط داد. برای این پست همین بس که به نظر من روشنفکرانه بود و متفکرانه بودن رمانهای کافکا نه به دلیل وجود شخصیتهای متفکر و الیت در رمانها و کلاً داستانهای اوست بلکه این تجربهی هستیشناسانهی قهرمانان عادی و عامی کافکاست که اندیشمندانهست و الیت است. شاید کیفیتی که فلسفه و هنر اگزیستانسیالیسم به رهبری ژان پل سارتر سعی به کسب آن کرد کافکا ناخواسته و سالها قبل به آن دست یافته بود. زندگی ژوزف کا. کارمند عالیرتبهی بانک نه به دلیل شخصیت او و نه حتی به صرف کارهای او در دفاع از محاکمهاش بلکه به خاطر گسترهی زیباشناسانه و متفکرانهی هستی انسانی این رمان است که شایستهی رمان شدن شده و یکی از برترین رمانهای قرن بیستم را پدید آورده.
این "تجربهی هستیشناسانه" خیلی حرف به دنبال میآورد و با دانستن آن حتی میتوان یک بار دیگر تمام کارهای کافکا را به نگاهی دیگر خواند و چیزهایی جدید از آنها برداشت کرد.