تبليغاتX
کافکا به روایت من - مشکل تعریف تفسیرناپذیری

در مورد تفسیرناپذیری یک متن ادبی من یک چیز را نمی‌فهمم. اگر قرار است تفسیرپذیری یک متن نهایتی نداشته باشد پس حدود خود متن کجاست؟ پس آن متن به‌خصوص برای چه نوشته شده؟ چون از هیچ هم می‌توان بی‌نهایت برداشت و تفسیر داشت! فلسفه‌ی وجودی و الزام وجود آن متن به‌خصوص چیست؟ به نظر شخصی من متنی که تفسیرناپذیرش می‌خوانند متنی‌ست که با یک‌سری تفسیرهای محدود سر و کار دارد اما مشکل تفسیرناپذیری قطعی آن از این است که هیچ‌وقت یک تفسیر  ـ حتی اگر التقاطی باشد ـ حاکم مطلق متن نمی‌شود. مثلاً در مورد فرانتس کافکا هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌تواند به قطع و اطمینان از یک تفسیر مذهبی یا سیاسی یا حتی هستی‌شناختی خاص صحبت کند. در مورد چنین متونی آنچه هست دیالیکتیک سیال و روان تفاسیر مختلف است و نه تعدد بی‌شمار تفاسیر. چون همان‌طور که گفتم اگر متنی بی‌نهایت تفسیر داشته باشد اصلاً وجود ندارد! و چیزی که وجود ندارد این‌همه تأثیر و تفسیر را از کجا می‌آورد؟ این یکی از اشتباهات رایج در زمینه‌ی تفسیرناپذیری متون ادبی است که متأسفانه به نظرات بزرگان نقد ادبی ایران هم وارد شده است. و یا حداقل هیچ‌کس نیامده به‌صورت شفاف روی این مسأله صحبت کند. همه و همه از تفسیرناپذیری ادبیات کافکا گفته‌اند بی‌آنکه به روند طبیعی این تفسیرناپذیری اعتنایی کنند.



مشکل تعریف تفسیرناپذیری - 5 نظر  

نویسنده: نینا

شنبه 20 مهر1387 ساعت: 21:17

منظورت از تفسير ناپذيري همون‌چيزيه كه در deconstruction (ساختارشكني ترجمه شده به نظرم) مي‌گن؟ اگر يك توضيحي بدي ممنون مي‌شم. چون اگر اين‌طور باشه فكر مي‌كنم حرف‌هايي داشته‌باشم كه بخوام بنويسم.

ممنون.

پست الکترونیک

 

نویسنده: نینا

چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 11:37

خب از اونجايي كه شما جواب منو نميدي من خودم جواب خودم رو ميدم و خودم با خودم به بحث مينشينم!؛

اگر منظورت مخالفت با ساختار شكن‌هاست كه گفته‌ن از يك متن مي‌شه بي‌نهايت معنا تفسير كرد، خب من فكر مي‌كنم بي‌راه هم نمي‌گن. البته همين اول مشخص كنم كه من نه هيچ‌كدوم از اين روش‌ها و روي‌كردهاي نقد رو نه صد در صد مي‌پذيرم و نه صد در صد رد مي‌كنم. همه با توجيهاتي كه آورده‌ن تا حدودي قابل پذيرش هستند و در جاهايي هم مي‌شه ايراداتي بهشون وارد دونست؛

چرا نمي‌شه از يك نوشته بي‌نهايت تفسير داشت؟ چرا به تعداد خواننده‌ها برداشت و تفسير نداشته باشيم. (همون‌چيزي كه اگه اشتباه نكنم توي نقد خواننده محور هم مي‌گن) بله، البته قبول دارم يكي مياد ديگه يه تفسير چپ‌اندرقيچي از يه داستاني ارائه ميده كه خيلي دور از ذهنه و آدم مي‌تونه با قاطعيت نسبي ردش كنه (حالا چون در رابطه با كافكا مي‌گي بذار من هم به عنوان مثال بگم كه بر فرض يك كسي بگه تفسير من از مسخ اينه كه گره‌گور نماد يك شاعري‌ـه كه شعرهاي عامه‌پسند مي‌سرايه و يك روز ناگهان مي‌گه بذار براي دلم يك شعر معناگرا! بگم. و اين تغيير يافتن‌اش به سوسك هم نماد طرد شدنش از جامعه‌ي ظاهربينه كه همون شعراي آبكي‌ش رو مي‌پسنديده و با اينكه الآ گره‌گوآر شاعري مطروده ولي رستگار شده يا يه همچين چيزي). خب فكر مي‌كنم هر كس اينو بشنوه با قاقعيت نسبي بگه: برو بابا! يا مثلاً تو قرون وسطي كه نوشته‌هاي كلاسيك‌هايي مثل ويرجيل و حتي اُويد! رو به‌صورت allegory از داستان‌هاي تعليمي و احلاقي تفسير مي‌كردند!!

ولي ببين، مي‌گم قاطعيت "نسبي". چون... نمي‌خوام بحث كنم كه همه‌چيز نسبي هست يا نيست. چون خب به قول خودت "همه‌چيز نسبي‌ست" هم يك جور قطعيته! ولي فكر مي‌كنم يه جورايي ساده‌انگارانه‌ست اگه بخوايم چيزي رو با قاطعيت ردش كنيم. حالا هر چيزي رو. چطور مي‌شه گفت كه اين تفسير غلطه و كي ميدونه اگه الآن كافكا زنده مي‌شد تاييدش نمي‌كرد اصلاً!؟ بالاخره غيرممكن نيست ديگه. و حتي اگه هم باشه، بي‌نهايت منهاي يك، دو، ده، صد، هزار، يك‌ميليون باز هم بي‌نهايته! مي‌دوني چي ميگم؟

ادامه در پايين...

پست الکترونیک

 

نویسنده: نینا

چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 11:38

...ادامه از بالا...

اين جمله‌اي رو كه گفتي بي كم و كاست قبول دارم كه هيچ‌وقت يك تفسير حاكم مطلق نمي‌شه. ولي نمي‌فهمم چرا اين ديالكتيك بايد بين تعداد محدودي از تفاسير باشه و متوجه نمي‌شم چرا ميگي اگه متني بي‌نهايت تفسير داشته باشه وجود نداره.

واضح و مبرهن است كه اگه جواب ندي خودم ميام به خودم جواب مي‌دم و از اونجايي كه بعيد نيست افلاطون هم نوشتن رساله‌هاي سوال و جوابي‌ش رو همين‌جوري شروع كرده باشه، يه وقت ديدي من هم فيلسوفي چيزي شدم. حالا ديگه خود داني!

پست الکترونیک

 

نویسنده: اشکان

شنبه 27 مهر1387 ساعت: 23:27

مرسی نینا! من خودم دقیقاً نمی‌دوستم چی گفته‌ام. توضیحات تو و البته بحثی که خارج از اینجا با هم داشتیم مطلبم رو کامل کرد.

ببین، دقیقاً مشکل من روی "تمام تفسیرها" و در واقع به زبان دقیق‌تر "تمام تأویل‌ها"یی که از یک متن محدود می‌شود است. از نظر منطقی امکان ندارد یک فرم محدود دارای معنای نامحدود باشد. ببین، به مفهوم واژه‌ی "نامحدود" فکر کن! یعنی دقیقاً همه‌چیزهایی که به فکرمان برسد یا نرسد. یعنی در واقع با این تعریف غیردقیق به تمام تفاسیر و تأویل‌های بی‌ربط و بی‌دال هم به‌قول علما صحه گذاشته‌ایم. البته من فکر می‌کنم هرکسی که با تفاسیر نامحدود موافق است لزوماً با تمام تفاسیری که از یک متن می‌شود موافق نیست اما به دلیل تعریف نادقیق و مبهم این مسأله دچار مه‌گرفتگی می‌شود! به خاطر همین مه‌گرفتگی‌ست که متون پست‌مدرن ایرانی از فرط "هیچ بودن" چنان تأویل‌پذیرند که "همه‌چیز" می‌توانند باشند! یعنی در این متون آن‌چنان معنا غایب است که هر معنایی را با تف می‌توان بهش چسباند!

وب سایت پست الکترونیک

 

نویسنده: اشکان

یکشنبه 28 مهر1387 ساعت: 11:50

در مورد این حرف‌ات «ولي نمي‌فهمم چرا اين ديالكتيك بايد بين تعداد محدودي از تفاسير باشه و متوجه نمي‌شم چرا ميگي اگه متني بي‌نهايت تفسير داشته باشه وجود نداره.» ببین، من فکر می‌کنم تأویل‌پذیر نبودن یک متن از نامحدود بودن تفسیرها و تأویل‌ها نمیاد بلکه از دیالکتیک بی‌نهایتِ یک سری تفسیر محدود میاد. تفسیر البته مسلماً کلی‌تر از تأویل است و من فکر می‌کنم در دل یک سری تفسیرهای محدود تأویل‌های شخصی و جزئی‌ای وجود دارد که آن‌ها بی‌پایان‌اند و نه تفاسیر. یعنی هر برداشتی از متون کافکا یا سایر متون متعالی نمی‌تواند درست باشد و اگر قائل به این باشیم حکم به بلبشوی ادبی داده‌ایم و دیگر برای دریافت یک اثر ادبی نمی‌توانیم قائل به هیچ متر و معیاری بشویم. به‌نظر من یک متن تفاسیر محدودی را می‌پذیرد اما در دل این تفاسیر تأویل‌های بی‌نهایتی که نتیجه‌ی رابطه‌ی دیالکتیک و نقادانه و التقاطی عناصر تشکیل‌دهنده‌ی این تفاسیر است یک شبکه‌ی بی‌نهایتِ برداشت از یک اثر ادبی را به وجود می‌آورد.

امیدوارم سوادم اجازه بدهد در پست‌های بعدی این حرفم را با مثال‌هایی از متن کافکا و تفسیرها و تأویل‌هایی که از آن شده بازتر و روشن‌تر کنم.

فعلاً همین! ممنون که دعوتم را اجابت کردی! امیدوارم دیر جواب دادن من باعث نشده باشد این سنت حسنه‌ات را کنار بگذاری! افلاطون شدن هیچ لطفی ندارد چون یک‌جور عقب‌گرد فرهنگی‌ست! بیا و اینجا کامنت بگذار که این است افتخار!

وب سایت پست الکترونیک




پ.ن: شاید برخی که مرا نمی‌شناسند تصور کنند مطالبی که در این وبلاگ می‌نویسم بسیار علمی و مستند است و آن را به این چشم بخوانند و به این خاطر نظری ندهند. اما این وبلاگ را همان‌طور که در پست اول‌اش نوشتم تنها برای بیان نظرات شخصی‌ام درباره‌ی کافکا و بحث روی آن‌ها درست کردم و مسلماً اشتباهات زیادی مرتکب می‌شوم. پس امیدوارم کسانی که لطف می‌کنند و نوشته‌های این وبلاگ را می‌خوانند اگر نظری داشتند حتماً برایم بنویسند چرا که فلسفه‌ی وجودی این وبلاگ به همان نظرات است.


نوشته شده توسط اشکان نیّری در جمعه نوزدهم مهر 1387 |