در میان رمانهای کافکا رمان «آمریکا» یا «گمشده» معمولاً کمارزشتر شناخته شده است. رمان امریکا دارای یک پسزمینهی شاد و روشن و آفتابیست که آن را از دو رمان «محاکمه» و «قصر» جدا میکند. هرچند این رمان هم مانند آن دو با تصویری کاملاً مختص به خود کافکا و به زبان دیگر کافکایی شروع میشود. یک کشتی از اروپا به ساحل امریکا نزدیک میشود. مجسمهی غولپیکر آزادی در حالیکه به یک دست شمشیری را بالا برده پدیدار میشود.
رمان امریکا با یک فصل کند و مستقل از رمان شروع میشود. وقتی کشتی به ساحل میرسد کارل روسمان در بازگشت به کابیناش برای برداشتن چیزهایی که فراموش کرده راهش را گم میکند و سر از اتاق یک کارگر تونتاب یا کارگر کوره میرسد. کارگر برایش از سختیهای کار در کشتی و بیعدالتیهایی که کارفرمایانش بر او تحمیل کردهاند برای کارل میگوید. کارل تمام آنها را با مهربانی و همدردی گوش میدهد و در آخر همراه او به کابین کاپیتان کشتی میرود تا از حقوق از دست رفتهی کارگر دفاع کند.
فصل اول این رمان در واقع به خودی خود یک داستان کوتاه با تمام ویژگیهای داستانهای کوتاه است. در واقع به همین صورت هم باید باشد چون خود کافکا ابتدا این فصل را به عنوان یک داستان کامل نوشته بوده اما بعد به آن یک رمان اضافه کرده!
شاید در این داستان کوتاه ما به شیوهی «حکایت جلوی قانون» در محاکمه قرار است تمام زندگی کارل روسمان را در امریکا ببینیم. کارل روسمان درست مثل ژوزف کا. و کا. در محاکمه و قصر با حسن نیت و امیدواری و شفافیت پیش میروند اما هرچه بیشتر پیش میروند بیشتر پس رانده میشوند.
خود کافکا هیچگاه امریکا را از نزدیک ندید و خودش میگوید بیشتر فضا و حال و هوای امریکایی این رمان را از روی آثار دیکنز برداشته است. امریکایی که کافکا میسازد حال و هوایش فریبدهندهست. یکی دو جا در این رمان وجود دارد که کافکا هوا را تاریک و آدمها را در خودشان ساخته است. وگرنه در بیشتر حجم رمان همهچیز بیرونی، ظاهری، روشن و خوشمنظر است.
گرچه آن دو رمان دیگر کافکا هم در نگاهی واقعبینانه کاملاً طناز و هجوآمیز هستند اما رمان «امریکا» نوع دیگر طنز کافکایی را نشان میدهد که در واقع آن روی دیگر سکهی طنز به ظاهر سیاه «محاکمه» و «قصر» است. طنزی در هوایی روشن و با خیالبرانگیزی کمتری اما به همان میزان تهاجمی و بیرحم و بدبین.
در نظر من کافکا در «امریکا» با شنگولی بیشتری و در نتیجه با شدت و خشونت بیشتری روی جامعه و مفاهیم آن تُف میکند.
پایان «امریکا» هم از هر قسمت دیگرش با خشونت و شادی و طنز و خشم و غم بیشتری اتفاق میافتد. ظاهر آن یک هپیاندینگ هالیوودیست (هرچند هالیوود آن زمان وجود نداشت!) اما در باطن کارل روسمانی که در قطار یک سیرک که مدعیست برای همهی مردم یک شغلی دارد نشسته و از ما دور میشود اما حماقتی که در کار و کردار همراهیانش در قطار میبینیم پایان را به نوعی از پایان کنایی تبدیل میکند.
فعلاً همین در مورد کافکا. هرچند خیلی سرم شلوغ است اما میخواهم دوباره چراغ اینجا را روشن کنم.
یا حق